قالب وبلاگ

سفارش تبلیغ
صبا ویژن

bimemoj
بستری است برای درج دل نوشته ها و دغدغه ها،به امید مثمر ثمر بودنشان انشاالله 

به بهانه نزدیکی به روز قدس

لبنان و فلسطین، لاناقتی فیها و لا جملی... یا مساله‌ی لبنان و فلسطین به ما چه دخلی دارد؟!

 این متنِ صحبتی است که در آبان 84 در اجلاس نویسنده‌گانِ خاورمیانه توسط رضا امیرخانی به دعوتِ انجمنِ ادیبانِ ترکیه، در آنکارا، سالنِ اجتماعاتِ شهرداریِ چانکایا، ارائه شد.

عنوانِ این صحبت، ضرب‌المثلی است عربی. عرب‌زبان وقتی نسبت به مساله‌ای بلاموضع باشد و بی‌بهره از او بخواهند تا برابر آن مساله موضع بگیرد، چنین می‌گوید: این نه شترِ من است و نه ناقه‌ی من! گویا این ضرب‌المثل گوشه‌ی چشم و تلمیحی نیز داشته باشد به حکایتِ عبدالمطلب که به عام‌الفیل به نزد ابرهه رفت و در حالی که قوم منتظر بودند تا وی ابرهه را از ویران نمودنِ کعبه برحذر دارد، از ابرهه شترانش را طلب کرد که سپاه به یغما برده بود... وقتی قریش و حتا خودِ ابرهه با وی محاجه کردند و دلیل خواستند از رفتارِ او، عبدالمطلب چنین پاسخ داد که:

انا رب الابلین و لهذا البیت رب...

من پروردگارِ شترانِ خویشم، این خانه نیز پروردگاری دارد...

و البته در این عبارت که شاید در آن مقام به تدبیر الهی لازم می‌نمود تا معجزه‌ی ابابیل واقع شود، می‌توان قیاسی سقیم پیدا کرد برای شانه خالی کردن از بارِ مسوولیت. حکمتِ ظریفی که پارسی‌گویی آن را به شعر در آورد:

عبدالمطلب ار شترانش نجات داد                   پورش رسول، جنسِ شتر را زکات داد

به هر رو امروز نیز کسانی هستند که در مواجهه با مساله‌ی لبنان و فلسطین، بانگِ “لاناقتی فیها و لاجملی“ سر می‌دهند. این قضیه البته در میانِ روشن‌فکرانِ خاورمیانه کم‌تر به چشم می‌خورد. روشن‌فکرانِ خاورمیانه عمدتا نسبتِ صحیحی با مساله‌ی فلسطین برقرار می‌کنند‍؛ خاصه روشن‌‌فکرانِ معارض با حکومت‌ها، که با توجه به مواضعِ بزدلانه‌ی اغلب کشورهای منطقه حتا به واسطه‌ی موقعیت ژورنالیستیِ روشن‌فکری نیز مجبورند سرِ هم‌دلی داشته باشند با مساله‌ی فلسطین.
اما مساله‌ی فلسطین، فقط یک مساله‌ی روشن‌فکرانه نیست. مساله‌ی جنسِ انسان است. فروکاستنِ مساله‌ی فلسطین به یک مساله‌ی عربی در خاورمیانه که در دوره‌ی ناصری اتفاق افتاد، یعنی خارج کردنِ ایران، ترکیه، پاکستان، بخشی از هند، افغانستان و باقیِ کشورهای اسلامیِ غیرِ عرب‌زبان از گردونه‌ی دفاع از ملتِ فلسطین. حتا فروکاستنِ مساله‌ی فلسطین به یک مذهب خاص از اسلام، یعنی خارج کردنِ شیعیان و علویان و باقی مذاهب از این جبهه‍؛ که اقلا در موردِ دو مذهبِ اخیرالذکر، می‌توان به آزادسازیِ جنوبِ لبنان و نقشِ آنان در احیای مقاومت اشاره کرد و روشن نمود که در صورتِ نگاهِ مذهبی به فلسطین و حذفِ شیعیان و علویان چه ضربه‌ای به مقاومت فلسطین خواهد خورد. حتا نگاهِ قطبیِ سیاسی به معنای چپ و راست که امروز در این نشست مبتلابه بسیاری از آرا بود، باعث فروکاستنِ مساله‌ی فلسطین به یک مساله‌ی قطبیِ سیاسی خواهد شد.
مساله‌ی فلسطین، مساله‌ی جنسِ انسان است. و این یعنی نگاهِ همه‌جانبه‌گرا.
البته شاید این عبارت برای مردمانِ آرمان‌خواه و جریانِ اصیلِ روشن‌فکری کافی باشد، اما پرروشن است که چنین نسخه‌ای برای حکومت‌های امروزینِ خاورمیانه اثربخش نیست. پس بگذارید از زاویه‌ای دیگر به این مساله بنگریم. زاویه‌ای که فارغ از مسائلِ انسانی با یک نگاهِ منفعت‌گرایانه به مساله‌ی فلسطین می‌نگرد تا جوابی بدهد به آن که می‌گفت: “لبنان و فلسطین، لاناقتی فیها و لاجملی!“
در عالم جنگ‌ها را به دوگونه‌ی ساختاری افراز کرده‌اند. جنگ‌های قلعه‌ای و جنگ‌های میدانی. سیرِ تمدنیِ بشری نشان می‌دهد که جنگ‌آورانِ عالم آرام آرام از جنگ‌های قلعه‌ای به سمتِ جنگ‌های میدانی تغییرِ ساختارِ نظامی داده‌اند.
یعنی اگر عقلانیتِ یونانی را داورِ تمدنِ غرب بدانیم بی‌گمان بایستی به افسانه‌ی هومر بنگریم و ماجرای خدعه‌ی اسبِ تروا. ده سالِ محاصره‌ی تروا که مستحکم‌ترین قلعه‌ی آن روز غرب بود، عاقبت با شکستِ قلعه‌نشینان -ولو به خدعه- تای تمتِ جنگ‌های قلعه‌ای بود در تمدنِ غرب.
یونانیان و رومیان به عنوانِ پدر و مادرِ مطلقه‌ی تمدنِ غرب، آموختند که قلعه -ولو خیبر- فتح شدنی است. پس جنگ‌ها را به میدان‌های جنگ کشاندند.
شکست قلعه‌نشین در یک جنگِ قلعه‌ای یعنی از دست دادنِ همه‌ی دارایی‌ها و مهتوک شدن همه‌ی حرمت‌ها. حال آن که شکست، در یک جنگِ میدانی دستِ بالا یعنی یک خسرانِ مادیِ قابلِ جبران.غربیان پس از فهمِ تاریخی تمایزِ جنگِ میدانی و جنگِ قلعه‌ای هرگز قلعه نساختند و هماره در میدان‌ها -هر چه دورتر به‌تر- جنگیدند. حال آن که بسیاری از قلاع معتبر شرقی نه در قرونِ ماضیه که در پانصد سالِ اخیر ساخته شده‌اند.
متفکرانِ کشورِ میزبانِ ما -ترکیه- اگر تفاوت این دو نگرش را در دورانِ پادشاهیِ عثمانی پی‌گیری کنند به نتایجِ روشنی دست خواهند یافت. اگر نفوذِ تمدنِ اسلامی را با جنگ‌آوری‌های امثالِ سردار محمد فاتح و جنگ‌های میدانیِ او مقایسه کنیم با دورانِ قلعه‌نشینیِ سلاطینِ عثمانی در قرنِ نوزدهم تا اضمحلالِ کامل، در می‌یابیم که این تفاوتِ نگرش چه گونه سلسله‌ای را از پا می‌اندازد.
غربیان نیز خاصه در قرنِ نوزدهم و اوایلِ بیستم با همین ترفند به سمتِ استعمارِ ممالکِ دوردست تغییرِ جهت دادند. جنگ‌های میدانی، در میدان‌هایی هر چه دورتر. استعمار یعنی جابه‌جاییِ مرزهای امنیتی، اقتصادی و حکومتی از مرزهای جغرافیایی. مهم‌ترین صرفه برای جهان‌گیران نه جهان‌گیری که همین تغییرِ مرزهای امنیتی بود. یعنی عملا جنگ را در میدانی خارج از خانه پسندیدند نه در قلعه.
همین نگاه است که امروز آمریکا را با صدایی گوش‌خراش در میانه‌ی کنسرتِ جهانی به تک‌خوانی وادار می‌کند. او را از قاره‌ای به قاره‌ی دیگر می‌کشاند و عراق و افغانستان را میدانی می‌سازد برای جنگ. ساده‌اندیشی است که نفت را تنها عاملِ حمله‌ به خاورمیانه بدانیم. آمریکا با این کار -انتقالِ میدانِ جنگ